ردپایی از دلتنگی
دلتنگی بد نیست یادگاری است از آنان که دوستشان داریم
سلام داداشا و آجی های خوبم.... عید همتون مبارک باشه...سال خوبی داشته باشید... ببخشید دیر تبریک گفتم، اتفاقایی که افتاد نذاشت... خواستم تو اخرین آپم یه تشکر خیلی کوچیک از شماها بکنم.... یه تشکر خیلی کوچولواز شماهایی که تو این 1 سال اومدین وبم، وقت گذاشتین، مطالبمو خوندین، نظراتونو گفتین و خیلی چیزیای دیگه... یه تشکر از دوستای خوبم! تو این مدت دوستای خیلی خوبی پیدا کردم،به خصوص دوستای بوم سفیدی...به عشق شماها، به عشق نظراتتون آپ می کردم....نظراتونو با عشق می خوندم... ولی حالا دیگه عزیزترینمو از دست دادم... با رفتنش همه چیزمو گرفت...اشتیاقمو، همه چیمو.... بدون اون دیگه حال و حوصله ی هیچی رو ندارم...هیچی... اونی که صبح ها با صداش از خواب بلند می شدم، وقتی از مدرسه می یومدم می گفت سلام دخترم... ولی حالا دیگه نیست...دلم برای سلام دخترم هاش تنگ شده... برای خنده هاش...برای اینکه فقط یه بار فقط یه باره دیگه می تونستم برم بغلش بهش بگم چقدر دوستت دارم بهش بگم بابایی بدون تو نمی تونم...بابایی دلم برات تنگ شده...بهش می گفتم خیلی بی معرفتی، تو که یه روزم تنهام نمی زاشتی حالا چی شده چرا نیستی....چرا دیگه تو خونه صدای خنده هات نمی اد...25 روزه که دیگه باهام حرف نزدی...هر چی باهات حرف میزنم گریه می کنم دیگه چرا جوابمو نمیدی؟؟؟دیگه شبا درسامو برا کی بخونم؟؟؟ ظهرها به عشق کی بیام خونه؟؟؟دیگه برای کی خاطرات مدرسمو تعریف کنم؟؟؟برای کی؟؟؟ هنوز عادت به تنهایی ندارم... وبمو از همین الان تعطیل ش می کنم....حذفش نمی کنم شاید دوباره خواستم بیام...آپ کنم....فقط امیدوارم که لحظه های قشنگش پاک نشه...! بازم ممنون که وقت گذاشتین اومدین وبم و نظر گذاشتین.... اگه تو این مدتم جواب نظراتونو ندادم دیگه شرمنده.... "...خدانگهدار..." " پدرم تنها کسی است که باعث میشه بفهمم بدون شک فرشته ها هم می توانند مرد باشند...!" "حرف های ما هنوز نا تمام ؛ تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی ، آری.....! ای دریغ و حسرت همیشگی ، ناگهان چقدر زود دیر میشود...!" می فشارد،ممکن است دستش آغشته به بستنی یا یخ در بهشت باشد.حتی ممکن است زیر انگشتش و یا اینکه نوار چسبی دور انگشت شصتش باشد. اینها مهم نیست، مهم آن است که این دست کوچک که در میان دست شما قرار گرفته، دستی است که به آینده تعلق دارد. ممکن است این دست روزی کتاب آسمانی و یا طپانچه ای به دست گیرد، ارگ کلیسایی بنوازد و یا گردونه ی قماری را بچرخاند، به نرمی و مهربانی زخمی را پانسمان کند و یا لرزان و ترسان سرنگ مواد مخدر را چنگ زند. این دست در همین لحظه در دست شماست. این دست نمایانگر شخصیت تمام عیار او در مقیاس بسیار کوچکتر است. شخصیتی که به مثابه یک فرد منحصر به فرد قابل احترام است ورشد و بالندگی آن تا دوران بزرگسالی وظیفه ی شماست. بچه ها دستانی هستند که ما را به بهشت پیوند می دهند. خواستگاری.کافیه فقط یه “بله”کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و کرشمه ۲- به سادگی آب خوردن می تونی چند تا پسر رو تو کوچه به جون هم بندازی.(روشش رو خود خانما بهتر می دونن.پس نیازی به نوشتن نیست!!) ۳- هیچ موجود دیگه ای مثل تو تا این حد ریزبین و بادقت نیست که در یک نگاه، مارک کفش زری خانم یا مدل موهای کبری جونو بفهمه. ۴- خوب می تونی نقش بازی کنی. ۵- آنقدر زود همه چی رو می گیری که شش سال زودتر از اقایون به تکلیف می رسی ۶- بزرگترین پوئن:خیالت از بابت سربازی راحته!صد سال سیاهم که دانشگاه قبول نشی ککتم نمی گزه. ۷- تو اماکن عمومی با خیال راحت می تونی جیغ و داد راه بندازی چون به هر حال کی وجودشو داره که رو یه دختر صداشو و احیانا خدایی نکرده دستشو بلند کنه؟!! ۸- در تاریخ جهان به زیرکی معروفی. ۹- می تونی هزار بار هم فیلم رومئو و ژولیت رو ببینی و باز گریه کنی. ۱۰- و مهم تر اینکه هیچ وقت از گریه کردنت خجالت نمی کشی. ۱۱- یه چیز باحال:هم دامن می پوشی و هم شلوار! ۱۲- بهشتم که زیر پای امثال شماست. ۱۳- فقط تویی که می دونی بوی خاک بارون زده تو شبای پاییزی چه جوریه. ۱۴- از قدیم گفتن:پشت هر مرد موفقی زنی باذکاوت بوده. ۱۵- هیچ کی نمی دونه دقیقا تو فکرت چی می گذره؟فروید، پدر روانشناسی جهان گفته:بزرگترین سوالی که هرگز پاسخ داده نشده و من هم هرگز پاسخ ان را نیافته ام این است که یک زن چه می خواهد؟ ۱۶- چند تا از جنگ های بزرگ تاریخ جهان به خاطر عشق شدید مردها به جنس تو بوده. ۱۷- نماد الهه عشق، زیبایی، جنگ و عقلانیت در یونان باستان به شکل زنه. ۱۸- یادت باشه که خداوند، تمام جهان رو به خاطر برکت وجود یک زن افرید.(خانم فاطمه زهرا) ۱۹- با اینکه از مردا ضعیف تری ولی لازم نیست صدتا کلاس کاراته و تکواندو و از این جور چیزا بری…به یه چنگ و گیس کشی بسنده می کنی. ۲۰- هزار جور مدل خنده داری که هر کدوم رو یه موقع تحویل بدی ....
روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟ این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت. آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار... . او با همه صحبت کرد ، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال ر ا بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود. وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند. جادوگر پیر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میش د. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت، از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این ر و مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟ پاسخ جادوگر این بود: " آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور ر ا به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند. ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟ زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟". لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند. اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید... انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟ اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید. آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود: لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد. با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که لنسلوت به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود. اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟... قیمت یه روز بارونی چنده؟ یه بعدازظهر آفتابی رو چند می خری؟ حاضری برای بو کردن یه بنفشه ی وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی؟ پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟ اگه نصف روز هم بشینی، به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده در اومده نگاه کنی، بوته اش ازت پول بلیط نمی گیره. چرا وقتی رعد و برق میاد از زیر درخت فرار می کنی؟ آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون میاد، این جوری فقط می خواد بگه منم هستم. فراموش نکن که به خاطر همین بارون که بعضی وقتا کلافه ات می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، دلت واسه نیم ساعت قدم زدن زیر بارون لک می زنه. هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟ شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودشو، رو سر ما گریه می کنه؟ اونقدر که دیگه برای خودش چیزی نمی مونه و نابود میشه. هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟ هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه و به موجودات می بخشه؟ ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟ چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟ بابت این کارش حقوق می گیره؟ چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟ تا حالا شده به خاطر اینکه زیر درخت بشینی و به آواز بلبل گوش بدی پول بلیت بدی؟ قشنگ ترین سمنونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی. قیمت بلیتش دل توئه. خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت. ولی اگه به خودت یه کم رخصت بدی، می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن، نه تنها رنگشون پاک نمیشه بلکه پر رنگ تر هم میشه. تو که قیمت همه چیز رو با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده؟ یه چشم سالم چنده؟ چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟ خیلی خنده داره نه؟ و خیلی سوال های مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه. اینو بدون که اگه یه روز فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟ قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟ چقدر باید بابت مکالمه روزانتون با خدا پول بدیم؟ یا باید چقدر بدیم که کاستی رو که از صدای بلبل تهیه کردیم تحت پیگرد قانونی قرار نگیرد. اون وقت می فهمی چرا داری تو این دنیا نفس می کشی... ------------------------------------- بـــــــــــــرایــ ایــــنـ آپــــــمــــــــ فـقـــطـ بـعـــضـ ــ ـیــــــ هــــــ ـ ـــا رو خـ ـبــر مـیــــ کـنــــ ـ ـمـــــــ... نـ ـگـیـــــــ نـ گـ فـ تـــــیــــــــــ... معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هقتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته ها را جمع آوری کرد. با آنکه همه جواب ها یکی نبودند، اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کلیسای سن پیتر، دیوار بزرگ چین و ... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی به چشم می خورد.معلم پرسید:«این کاغذ سفید مال چه کسی است؟» یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید:« دخترم تو چرا چیزی ننوشتی؟» دخترک جواب داد:« عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم.» معلم گفت:« بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم!» در این هنگام دخترک مکثی کرد و گفت:« بنظر من عجایب هفتگانه جهان عبارت اند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.» پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت. آری عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم و به سادگی از کنارشان عبور می کنیم... بچه ها 18 آبان تفلووووووووووووووووووووود وبم بووووووووود.... تفلودش مبارک .... یه دست بزنین براش.... «به نام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه» شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن اونا که میگن تا همیشه دیوونتونن بزا بی پرده بگم که به شما دروغ میگن اونا که میان به این بهونه ها که اومدن از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده به تموم آسمونا به خدا دروغ میگن اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ میگن «مریم» معيارهاي يک دانشمند رياضيدان براي زندگي مشترک روزي از دانشمندي رياضيدان نظرش را درباره زن و مرد پرسيدند. جواب داد: اگر زن يا مرد داراي ( اخلاق) باشند پس مساوي هستند با عدد يک =1 اگر داراي (زيبايي) هم باشند پس يک صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =10 اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =100 اگر داراي (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =1000 هيچ نيست ، پس ان انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت. اگر اخلاق نباشد، انسان خداي ثروت و اصل و نسب و زيبايي هم باشد هيچ نيست. دو چيز را پاياني نيست : يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان . البته در مورد اولي مطمئن نيستم!!! آلبرت انيشتين امیلی عزیز!عصر امروز به دیدن تو می آیم، تا تو را ملاقات کنم.با عشق خدا امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم. پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زودتر به خانه برگردد و عصرانه را برای خداوند حاضر کند!در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیلی گفتتند: "خانم! ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم، آیا امکان دارد به ما کمکی بکنید؟"امیلی جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها و غذا را هم برای مهمانم خریده ام."مرد گفت: "بسیار خوب خانم، متشکرم" و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی ناراحتی شدیدی را در درونش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید:"آقا! ، خانم! خواهش می کنم صبر کنید."وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را هم در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.وقتی امیلی به خانه رسید، ناراحت بود. چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: امیلی عزیز!از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم .با عشق خدا جرالدین؛دخترم! از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود،اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه...این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است. جرالدین!در نقش ستاره باش،بدرخش!اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که هنر نمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمان ها ببرد.به آسمان ها برو، ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن که زندگی آنان که با شکم گرسنه درحالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنر نمایی می کند.من خود یکی از ایشان بودم. جرالدین؛دخترم! تو مرا درست نمی شناسی.در آن شب های بس دور، با تو قصه ها بسیار گفتم، اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. دخترم! دنیایی که تو در آن زندگی می کنی،دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.نیمه شب،آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن، ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند، بپرس. حال زنش را بپرس و اگر پولی برای خرید لباس بچه نداشت،مبلغی پنهانی در جیبش بگذار... دخترم جرالدین! گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد.مردم را نگاه کن. زنان بیوه،کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو:«من هم از آن ها هستنم.»تو واقعا یکی از آنها هستی. نه بیشتر...هنر قبل از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد،اغلب دو پای او را می شکند... وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی،همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم، آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو،چالاک تر از تو و مغرور تر از تو هنر نمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیر کننده، نور افکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نور افکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن، دخترم...همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هنوز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده است که یک کالسگه ران، با یک گدای کنار رود سن، یا کولی هنرمند حومه ی پاریس را ناسزایی بگوید... دخترم جرالدین! چکی سفید برای تو فرستادم که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی،ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو: سومین فرانک از آن من نیست.این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم، برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول،این فرزند شیطان، خوب آگاهم...من زمانی دراز بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام، اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی این زمین استوار و گسترده،بیشتر از بند بازان ریسمان نا استوار سقوط می کنند... دخترم جرالدین! پدرت با تو حرف می زند.شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است...روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد،آن روز است که بند باز ناشی خواهی بود، بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند. از این رو، دل به زر و زیور مبند.بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوش بختانه بر گردن همه می درخشد.اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار. دخترم! هیچ کس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایسته ی آن باشد که دختری،ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند...برهنگی، بیماری عصر ماست. به گمان من، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. دخترم جرالدین! برای تو حرفهای بسیار دارم، ولی به وقت دیگر می گذارم، و با این پیام، نامه ام را به پایان می رسانم. «انسان باش، پاکدل و یکدل باش، زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.» چارلی چاپلین پدرتو ----------------------------------------------------------------------------------------- دوستای گلــــــــــــــــــــم... یه خبر دارم...اگه گفتین امروز چه روزیه... امروز...امروز...تولدمــــــــــه... آخی داشتم فکر می کردم چقدر زود بزرگ شدم و قدر کودکیمو ندونستم...امروز به دوستام می گفتم بچه ها پیر شدم رفت...ولی نه هنوز اول راهم...تازه...سالم شده... امروز توفلد گرفتم بچه ها هم اومدن،جای همگی خالی...خیلی خوش گذشت.. سعیده میگه سال دیگه هیچ کدوم پیشه هم نیستین راستم می گه سال دیگه... خیلی دلم براتون تنگ میشه دوستای گلــــم واقعا سال های زیادی با هم بودیم از اینکه دیگه با هم نیستیم خیلی...اگه اومدین این آپ رو خوندین بدونین خیلی دوستون دارم هیچ وقتم فراموشتون نمی کنم چون شما ها همه ی خاطرات من هستین...چیزی نمی تونم بگم یعنی بلد نیستم که بگم...فقط می تونم بگم امیدوارم هر جا که هستین خوش باشین و به یاد خاطره هایی که با هم داشتیم...اینا رو گفتم چون دیگه بعد از امتحانا شاید دیگه همو نبینیم... سعیده جوون اگه این آپ رو خوندی بدون خیلی ازت ممنونم...همه ی اینا رو که دارم به خاطر وجود گرم تو بود اینو بدوون... کوثر جوون اگه خنده های تو نباشه من می میرم... و اینم بگــــم خدا جوون عاشقتم...اگه تو نبودی... دلبسته به سکه های قلک بودیم دنبال بهانه های کوچک بودیم رویــــای بزرگ شدن خوب نبود ای کـاش تمام عمر کودک بودیم
"به نام آفریدگار لحظه های قشنگ زندگی....!"![]()
![]()
ولي اگر زماني عدد يک رفت (اخلاق) چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي
نکته ها :
ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در ، پاکت نامه ای رادید که نه تمبری داشت و نه مُهر اداره پست روی آن بود؛ فقط نام و آدرس خودش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:
| Design By : Night Melody |


